حكيم زجاجى
596
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
جهان تا پديد آمد اين كار بود * فلك سنبله ، دهر خونخوار بود يكى را بكشت و يكى را بخست * كس از دست اين زال زنده نرست اگر عاقلى اى دل پيشبين * نگه دار دين تا نگردى حزين 180 ره راستى رو كه رستى ز غم * مكن بر كسى تا توانى ستم ميازار كس را كه آزار و درد * نيايد به گيتى ز آزادمرد برون آمدن مازيار گبر از مازندران بگويم من اين فتح را نيز نغز * كه بودم زمين . . . آكنده مغز اگر چرخ گردون دهد ياريم * نباشد غم و رنج بيماريم درم باشد و نان و شمعى و بس * به چيزى نيازم نباشد به كس بگويم من اين نامه زآنسان درست * كه زرّ جلى گردد اى « 1 » جان درست 5 به شهد و شكر اندر آميزمش * ميان حيات روان ريزمش به شكل عروسى بيارايمش * پس آنگه به صد دست بنمايمش چو سرو روان بر فرازم سرش * نهم بر سر از علم جان افسرش چو گردد به باغ اندرون بارور * برآراى هر سرور و نامور نهال ملاحت نشانم برش * خورم جاودان گر بمانم برش 10 چه دانى كه من كارها چون كنم * گلش را [ هماورد ] معجون كنم به دستش دهم از هنر گوهرى * منم بر سرش از خرد افسرى انيس دل شهرياران بود * گل و بلبل نامداران بود بدانند از اين هرچه زاين پيش رفت * اگر شاه ، اگر مرد درويش رفت شوند آگه از رازهاى نهفت * چنين داستان در جهان كس نگفت 15 اگر زنده گردد ز كرزه ( ؟ ) جرير * ببيند نوشته سخن بر حرير كند آفرين تو آن نامدار * بر آن كس كه اين نظم گفت آشكار بداند نهادن سخن را اساس * از اينجا كند مرد را باقياس
--> ( 1 ) اين